از "برق درون" تا "رعد بیرون" (سلوک سفید روحی که شاعر بود)
به مناسبت روز بزرگداشت مولوی/ نشست (مولوی، عبور از کانت و هگل)
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت دوستان عزیز، سلام عرض میکنم.
سخن گفتن در باب جناب مولوی، بسیار مشکل است. یک شخصیت بسیار کمنظیر و چندبعدی است که او به عنوان یک متفکر و متأله بزرگ اسلامی در حد غیرمعصوم، خدمات بزرگی به معارف قرآن و سنت کرده است. ما اینجا در مقام تحلیل یا نقد یا دفاعیهخوانی و از این قبیل نیستیم. من فکر میکنم آثار ایشان نیازی به این مدح امثال بنده و نگرانی از ناحیه قدح امثال ما ندارد. بعضیها مثنوی او را تفسیر قرآن و سنت و روایات پیامبر اکرم(ص) دانستهاند. حتی بعضیها آن را قرآن عجم نامیدهاند که ترجمه قرآن و مفاهیم قرآنی به زبان پارسی است؛ البته کسانی هم در نقد بر بعضی از مبانی بعضی از طریقتهای عرفانی، طبیعتاً نقدهایی از جمله به بعضی از دیدگاههای جناب مولوی نیز داشتهاند و دارند. ما الان در این مقطع کوتاه، در مقام اشاره به دو- سه برجستگی در شخصیت و قلم و شعر و نثر ایشان و درباره تفکر معنوی او صحبت میکنیم. مثنویهای عرفانی مولوی، از پرمغزترین تمثیلها در ادب فارسی است. فقط کسانی را میتوان در نزدیکی سطح او و اجمالاً همتراز او دانست که نام آنها را برده است، مانند جناب سنایی و جناب عطار.
منظومههای بزرگ عرفانی، مانند «مخزنالاسرار»، «منطقالطیر»، «حدیقه» و امثال آنها، و بعد از آن که نوبت به «مثنوی معنوی» میرسد، حماسه انسان بودن است؛ حماسهای که جهانپهلوانِ آن انسانهایی با ضمیر صاف و محو در خداوند هستند و از بالا به جهان ماده و عالم ماده مینگرند. و پهلوانانِ نبرد و مصاف با نفس و هوسها را دارند. قبل از ایشان، شما در آثار همچون جناب سنایی که از او قصیده، غزل، قطعات او و شعرهای پراکندهای که وجود دارد باقی مانده است. به علاوه که عرض کردم، منشأ بعضی از آثار او الهام از جناب مولوی در مثنوی اوست.
یکی از آنها «حدیقهالحقیقه» مثنویهای جناب "سنایی" است که از ریشهدارترین منظومههای عرفانی زبان فارسی است. «الهینامه» و همینطور «سیرالعباد الی المعاد» جناب سنایی که 700-800 بیت، مملو از تمثیلهایی است که در مورد انسان، آغاز انسان، خلقت او، نفس، عقل و بسیاری از اخلاقیات بحث میکند. و خود جناب مولوی این را میگوید که تحت تأثیر سنایی است. یا مثنوی تقریباً هزار بیتی عشقنامه سنایی، آن عقلنامه سنایی. و کسان دیگری هم به جز جناب مولوی در ابعاد مختلف، تحت تأثیر سنایی هستند. یعنی از یک طرف غزلیات عرفانی عطار که تحت تأثیر غزلهای سنایی است. همانطور که غزلیات مولوی در «دیوان شمس» هم از سنایی و هم از عطار اثر گرفته است و این مثنوی معنوی را اصلاً به عنوان یک متن درسی جایگزین در حلقه درس مریدان و سالکان نو راه و تازه به راه افتاده سروده است که به همان سبک «الهینامه» و «حدیقه» جناب سنایی است و سنایی نقش مهمی در قصاید او دارد که چگونه حکمتهای اخلاقی و معنوی را در قصیدههای خود، و عشق الهی و عرفانی را در غزلیات خود بیان کرده است؛ و در ارتباط دادن و عبور کردن از عشق ظاهری به عشق الهی و معنوی، توجه به مبدأ و معاد هستی و خداوند، تقریباً جناب سنایی در آنها نقش دارد و یک راهی را برای شاعران و عارفان پس از خودش باز کرد. نه شاعران غیرعارف؛ و طبیعتاً نه عارفان غیرشاعر.
عارفِ شاعر، زهد و عرفان را در کنار هم آورد. و در قالب غزل، آنچه را که در مثنوی سروده و چگونه اینها بالندگی و گسترش و عمق پیدا کردند، بعداً قوی و قویتر شدند. حالا کسانی مثل خاقانی در ابعاد دیگری تحت تأثیر سنایی بودند؛ اما آن بُعدی که ما اینجا به آن توجه داریم، این شعر عرفانی است. و بعد از این، بسیاری آمدند که این خط جناب سنایی را ادامه دادند. به یک شکلی عطار و مولوی و به یک شکلی سعدی به لحاظ کمّ و کیف این کار را کردند. و جناب سنایی به شدت محبّ اهل و دلباخته اهل بیت(ع) بود. او درباره فضائل ائمه(سلام اللَّه علَیهم) اشعار زیبایی دارد. چون خود مولوی، خودش را مدیون از جمله این دو شاعر عارف بزرگ اسلامی میداند، از این جهت این تعبیر را عرض کردم.
میدانید جناب عطار هم که طبق یک نقل مشهور شهید شد. یعنی به دست مغولها، هنگامی که به نیشابور حمله کردند، او شهید شد که یک احتمال قوی تاریخی است. جناب مولوی از همین قصاید و غزلیات عطار یاد میکند و تحت تأثیر آنهاست و مفاهیم عرفانی قوی در آن وجود دارد. و صحبت از کرامات و از این قبیل است. یعنی «منطقالطیر» عطار که من فکر میکنم نزدیک به 5000 و یا 4000 و اندی بیت مثنوی است که مثنوی بسیار مهمی است. و سرتاسر آن، تمثیلهای عرفانی است و از قلههای چنین تمثیلهایی در زبان فارسی است و بعضی تعبیر کردهاند که آنجا فردوسی عرفان است. هم درباره عطار این تعبیر شده است و هم بخصوص بیش از ایشان، درباره شخص جناب مولوی چنین تعبیری شده است.
«منطقالطیر» که مرغانی به راهنمایی هدهد در پی سیمرغ هستند و از هفت مرحله و هفت خوان میگذرند. و همه از راه میمانند، پا پس میکشند یا نمیتوانند بیایند و بالاخره سیتا مرغ میآیند. البته اینها، این سی ساله که این راه را مردان خداجوی آمدند که از هفت مرحله سلوک گذشتند. یعنی طلب بود، عشق بود، معرفت بود، سپس استغناء، توحید، سپس حیرت و فقر و فنا؛ که «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّهُ» و از این قبیل مفاهیم است. که البته اینها زمینههای سوءتفاهم و سوءاستفاده را هم دارد، چنانکه بعضی از ابیات جناب مولانا مورد این دو دستبرد از دو طرف قرار گرفته است؛ یا «الهینامه» عطار که گفتوگوی یک پدر و فرزند، یک پدر و پسری است، بیان میکند که مردم که عوام هستند چگونه در تمام عمر خود دنبال توهم هستند و هر چیزی حقیقتی دارد غیر از آن چیزی که اکثر مردم میفهمند و بیشتر مردم عمر خود را دنبال سراب هستند و به آب نمیرسند. یا «مصیبتنامه» عطار که بیانگر) مصیبتهایی است که یک سالک و عارف سالک در تکامل الی الله و تقرب به خدا، بر سر راه خود دارد، که فریفته الفاظ و ظواهر نشویم و همه اشیایی که شما در طبیعت میبینید، حقیقتی در پس این ظاهر دارند و باید به این معنا توجه پیدا کرد. اینها بسترهایی هستند که از قبل از مولوی، از جمله وجود داشته است و ایشان در این بستر عرفان نظری و عملی ظهور میکند.
حالا من به طریقت خاصی مثل طریقت مولویه که مثلاً در بعضی جاها هست و میگویند فرزند او، سلطان ولد، بعد از او این خط را ادامه داد و من به آن کاری ندارم که یک به یک فرقه یا گروه خیلی خاص و محدودی تبدیل شدهاند. اما مثنوی مولوی یک دریایی است خیلی فراتر از این حرفهاست و شاید بیش از ده سال از عمر خود را یک نابغه بزرگ معنوی بر سر مثنوی گذاشت و مثل یک نویسنده نمینشسته که مثلاً تأمل کند و تایپ کند و از این قبیل کارهایی انجام دهد. در حال وجد و شوق و در حال سماع، اینها را میگفته است. و حسامالدین اینها را یادداشت میکرده است سپس در یک فرصتی که مولوی حالت عادیتری داشت، برای او میخواند و او احیاناً اصلاحات مختصری میکرد.
خب شش دفتر، یعنی تقریباً بیست و شش هزار بیت، اینگونه در این حالت عاشقانه و در حالِ - که من نمیخواهم تعبیر رقص را به کار ببرم - نوشته شد. یعنی جسم او اطراف روح او میرقصد. جسم او جذب روح او شده است. و در یک حالتی که معمولاً نویسنده و شاعران مینشینند و مطلب مینویسند، او اینگونه نیست؛ چون او فقط شاعر نیست. اصل عرفان است، عارفی است که شاعر هم هست، شاعر بزرگی است. نه شاعری که میخواهد عرفانبازی کند و از الفاظ عرفانی استفاده کند. بلکه عارفی است که روح او میجوشد و دائم دنبال لفظ و کلمهای میگردد که یک طوری آنها را مهار کند و این شیر و عسل را توی یک ظرفی بریزد و به مخاطب بدهد که ممکن است گاهی بهترین ظرف به لحاظ قالب شعری و فنی نباشد.
غزلیات جناب مولوی که حالا یا در دوران همدمی او با شمس تبریزی بوده است یا بعداً در فراق او، اینها هم معلوم هستند. اصلاً شما هنگامی که دیوان شمس را نگاه میکنید، بسیاری از اشعار و این غزلیات و رباعیات را میبینید، که حدود چهل هزار بیت آنجاست. شما اکثر اینها را ملاحظه میکنید، معلوم است که اینها در یک شرایطی که مثلاً من و شما مینشینیم و یک چیزی، یک متن، یک نثر یا چیزی مینویسیم، به وجود نیامده است. شیفتة از جا جهیده، از پا درآمدهای است که الفاظ باید دنبال او بدوند.
همینطور "نثر" جناب مولوی، «فیه ما فیه» را ملاحظه بفرمایید. اینها سخنان شفاهی مولوی در جلسات خود با مریدان و شاگردان است. سخنرانی حتی به مفهوم سخنرانی عمومی هم نبوده است بلکه بیشترِ آن سخن راندن در جمعهای خاص است؛ و البته سخنرانیهای عمومی، منبرهای مولوی و خطابههای مولوی وجود دارد که چند سال ایشان یک منبری برجسته و سخنران برجسته است در «مجالس سبعه». اینها به احتمال قوی مربوط به دوران قبل از آن است که او با شمس تبریزی مواجه شده است؛ دورانی است که ایشان واعظ و عالم دین است. و همینطور نامههای او را ملاحظه کنید که انشای خود اوست یعنی سبک قلم او را در آن نامهها و مکاتیب مولوی بهتر و شفافتر میتوان ملاحظه کرد. اما تمام آثار او و تقریباً میتوان گفت سرتاسر مثنوی مولوی، مفاهیم اسلامی و مفاهیم دینی است. بسیاری از این داستانها در ذیل «آیات قرآن کریم» و «احادیث پیامبر اکرم(ص)» سروده شده است. یعنی از این حیث، شاید ما هیچ کتابی مانند مثنوی در ترکیب مجموع این ابعاد آن، نداشته باشیم.
بله، درباره حتی درباره فردوسی که بعضیها خواستهاند او را ایران غیر اسلامی و ایران قبل از اسلام قلمداد کنند وجود دارد. شاهنامه فردوسی تفسیر «آیات قرآن» و «روایات پیامبر اکرم» و «روایات امیرالمومنین سلام الله علیه» و از این قبیل است. زبان مثنوی و زبان دیوان شمس، زبان سوخته است؛ نه سوخته به معنای قدیمی بودن آن، بلکه سوخته به معنای خاکستر شده عشق است؛ بلکه زبان یک دل بیقرار است و عشقی که لحن کاملاً آسمانی دارد. موسیقی کلام آن و آهنگ آن در بعضی از ابیات واقعاً بینظیر است. یعنی نمونه مشابه آن را نمیبینیم. و البته طبیعت کار غزلسرایی چون با مثنوی فرق میکند، آنجا یک ابعادی از مولوی بیشتر بروز میکند و اینجا ابعاد دیگری بروز میکند ولی لفظ و معنا، اندیشه و شهود در همه اینها وجود دارد. در بخشی اندیشه غلیظتر است. در بعضی از اینها، آن حال و عرفان، آن آتشگرفتگی و شعلهوری بیشتر دیده میشود. ولی تمام آثار مولوی و از جمله مثنوی، تماماً مصاف با بدی و زشتی، مصاف با جهل، مصاف با خویش، با دیکتاتور درون و با هوسهای خود است و آن نقشه راه قهرمان معنوی شدن و پیروز از این کار و نبرد با دجال درون بیرون آمدن است. در دفاع از ناموس الهی انسان و خود فطری انسان.
در هیچ جای مثنوی نوشته نشده و گفته نشده که خب پایان! به پایان و آخر مثنوی رسیدیم! و خود مولوی هم هیچ جا نگفته است که مثنوی تمام شد، این کتاب تمام شد. شش دفتر است، ولی باز است. یعنی راه به سوی تکمیل اینها و تکامل این خط و ادامه این مسیر باز است؛ و اگر بخواهیم اهمیت آن را بفهمیم، ما این همه مثنوی داریم؛ حتی مثنویهای معنوی و عرفانی در تاریخ ادبیات فارسی داریم، اما همینطوری وقتی مثنوی میگوییم، به طور مطلق، ذهنها به سراغ مثنوی مولوی میرود. یا وقتی کلمه مولانا یا مولوی به کار میرود، با این که اینها کلمات خاص مخصوص ایشان که نیست ولی فکر هیچ کس به سراغ مولانای دیگری نمیرود. به لحاظ ادبی و فنی، به بعضی از اشعار مولوی، هم در مثنوی و هم در غزلیات شمس، حتی به بعضی از رباعیات او اشکال گرفتهاند که البته تعداد بسیار بسیار اندکی است نسبت به آن دهها هزار بیتی که گفته است. اما بعضیها این توجه را ندارند که عارفان شاعر با شاعران عارف خیلی فرق دارند. شاعرانی که یک نمنمکی، یک نمی از عرفان چشیدهاند و بقیه آن را سعی میکنند که تقلید کنند. اینها الفاظ را ممکن است خیلی فنیتر بچینند. اما مولوی و حافظ و... اینها بسیاری هستند، در شعرشان آن اشارات رمزی رنگ اصلی را دارد.
میبینید از سنایی تا مولوی و تا حافظ و دیگران که تجربههای معنوی و سلوک عرفانی خود را گاهی جز با کلمات نمادین و رمزی نمیتوان بیان کرد. اصلاً غیر از اینها در حلاج، در ابن فارض، در ابن عربی، آنها هم همینطور هستند. یعنی خیلی از کلمات را رمزگونه به کار میبرند. لذا گفته شده است که هرکس به سراغ فلسفه، بخشهایی از فلسفه، به سراغ عرفان نظری و به سراغ بعضی از این آثار نباید برود؛ چون دچار سوءبرداشت میشود. از آن طرف هم کسانی گفتهاند که نه، سوءبرداشت نیست؛ اتفاقاً اینهایی که برداشت انحرافی از بعضی آثار عرفان نظری کردهاند، اتفاقاً درست فهمیدهاند؛ چون آن خطا در خود آن متن و در آن نثر و شعر بوده، نه در برداشت اینها.
حالا این قضیه و طیف هم دو طرف دارد. یک حد وسطی هم هست که در را از دو طرف باز بگذاریم؛ هم احتمال خطا در برداشت، هم احتمال خطا در ذهن شاعر یا در زبان شاعر و احتمال هر دو خطا وجود دارد. اما در عین حال این احتمال هم هست که آن داور، کسی که داوری میکند و قضاوت میکند، متوجه این دو لایه شعر عرفانی احیاناً ممکن است نشده باشد. وگرنه تا دل شما بخواهد از این نوع زمینهها برای سوءتفاهم در آثار جناب شبستری وجود دارد، در آثار مغربی وجود دارد، در آثار خود حافظ و در آثار دیگران وجود دارد.
کمترین آن این است که شما دیدید در همین دورههای اخیر، بعضی از این کسانی که با سنت شعر عرفانی اسلام آشنا نیستند و نبودند، ولو یک مهارتهای دیگری داشتند، اصلاً سریع میگفتند این مثلاً خال و لب و زلف و رخ و چشم و خط و خال و شراب و شاهد و غلام و جام و خرابات و اینها معنی عرفانی نداشته است، اینها مثلاً فلانی و فلانی از همین بزرگان، شاهدبازی و بچهبازی و... و به این مفاهیم حمله کردند. یعنی یک سنت قدیمی در شعر و عرفان است که برای تفهیم مفاهیم فراجسمی و فراظاهر، چون الفاظ کافی برای تفهیم تفصیلی آن مطالب نیست، یک تفهیم اجمالی از طریق تمثیل صورت میگیرد و حتماً باید به رمزهایی که ورای این مفاهیم ظاهری است، توجه داشت؛ و در واقع، این یک جور زبان قراردادی در ادبیات عرفانی ماست و خیلیها بودهاند که سخنان بسیاری دارند، فقط هم در حوزه عرفان نیست، در حوزههای دیگری هم هست که بر وفق این نوع رمزها، سخنان را سرودهاند و تأویل کردهاند. اگر اینها درست تأویل نشود، امکان تفسیر غلط وجود دارد.
ضمن این که نمیشود انکار کرد که بعضی از حتی صاحبنامان شعر و ادب و عرفان ما، یک جایی هم حالا با عنوان شطحیات یا هر چیزی، و یا یک عنوان دیگری حرفهایی زدهاند که خیلی به زور باید زحمت کشید که آنها را درست کرد! یا آن بلاغت و فصاحت را نداشته که بتواند منظورش را درست بیان بکند. یا به یک قرائن بسیار بعید و غریبی، اعتماد کرده که مخاطب به آنها توجه ندارد. یا این که نه، او خودش هم دچار افراط و تفریط شده است. ضمن این که شاعر و عارف و فیلسوف و فقیه و همه، گاهی یک حرفی را در سن جوانی گفته است، بعد چهل سال بعد، یک چیز دیگری گفته است. ما وقتی داریم آثار آن شاعر یا عارف، فیلسوف یا فقیه، متکلم و مفسر را میخوانیم، توجه نداریم که بابا ۳۰ سال فاصله این حرفها بوده است. وقتی که این حرفها را گفته، آن حرفهای آن موقع را اصلاً خودش قبول نداشته است و حتی گاهی در رد آنها گفته است. بعد میگویند این تناقض گفته است! این تناقض نیست، این تحول است. تغییر کرده است. او از مرحله حرفهای قبلی عبور کرده است و آن حرفها را دیگر قبول ندارد. من نمیگویم لزوماً تکامل است، میگویم تحول است. ممکن است تحول تصاعدی باشد یا نزولی باشد، و باید به این توجه داشت.
پس رمز و استعاره در آثار مولوی کم و بیش هست و خیلی هم مهم است. ظاهر آن رنگ حسی و مادی دارد و اگر کسی فقط به مفهوم حسی و مادی آن بخواهد توجه بکند، حتماً دچار سوءبرداشت، سوءفهم و سوءتفاهم میشود. باید به آن نیمه دوم، آن نصف دوم مطلب، نیمهای که حسی و مادی نیست و به راحتی قابل تصور و تصدیق به شکل حصولی و فلسفی و ذهنی نیست، آن را باید بتواند درک بکنیم. دیوان حافظ، سرتاسر ایهامات است. پر از رمز است. در مولوی هم این مطالب را میبینید، البته خیلی کمتر از حافظ.
و نکات غلطانداز در آثار مولوی از بعضی از شاعران بزرگ و عرفای بزرگ کمتر است. اگر به زبان رمز توجه نکنیم که اینها زبان اشاره هستند، مطلب هم خیلی سطحی گاهی میشود، خشن میشود، خستهکننده میشود و اصلاً مبتذل میشود. همانطور که یک وقتی کسانی آمدند شمس و مولوی و اینها را به این شکل تفسیر کردند.
در برابر اینها، شما شاعرانی را میبینید که شعر آنها به لحاظ لفظی، ظاهراً مُتنتن و منظم و به لحاظ انشاء و دیکته بیست میگیرند، اما به لحاظ مفهوم بسیار فقیر و عقب افتادهاند. در آثار مولوی ترافیک معنا میبینید. تراکم مفاهیم بسیار مهم که اصلاً شاید گاهی فرصت نداشته است که الفاظ را بگیرد و مانند الماس صیقل بدهد و همه کج و کُلیهای آن را بگیرد. در عین حال که اغلب اشعار به لحاظ لفظ قوی است، ولی از آن لفظ مهمتر آن تمثیلها است. بسیاری از این تمثیلها زنده است و زندگی واقعی مردمی را عامه مردم میفهمند.
نکته دیگر این است که خیلی از کسانی که از ادبیات عرفانی و شعر عرفانی استفاده کردهاند، شخصیت آنها اصلاً تناسبی با آن حرفهایی که زدهاند، ندارد و معمولاً هم آنها خود را لو میدهند. اگر بخواهیم به الفاظ ظاهراً عرفانی نگاه کنیم، ما شاعران عارف بزرگ، همین الان هم خیلی داریم، قبلاً هم داشتهایم. اما خیلی موارد هست که تکرار مضامین دیگران با الفاظ دیگری است، کمی پس و پیش کردن و معلوم است که این از یک جان آتش گرفته بیرون نیامده است. زبان ناطق است، اما صادق نیست. ولی وقتی که با زبان مولوی و امثال ایشان مرور میکنیم، معلوم میشود در این سینه، ابرهایی آبستن رعد و برق در فضای جان هستند. و آن رعد او، صدا و لفظی است و صوتی است که بیرون میآید که آن قالب و لفظ میشود. اما یک برق معنوی در دل این ابرهای باطنی در ذهن و قلب سالک اخلاقی اتفاق میافتد، و این برق آن است. رعد آن بعداً میآید. که آن صدا و آن الفاظی است که ما در بیرون میشنویم. و الا خود لفظ و نظم، مقصود بالذات برای بزرگان شعر و ادب فارسی نبوده است، حتماً مقصود بوده و درخشان هستند. اینها قلههای ادبیات ایران هستند، استاد بقیه هستند. اما برای آنها، لفظ و قوانین عروضی و در یک مواردی کاملاً معلوم است که برای آنها مقصود بالعرض هستند نه مقصود بالذات. و یک جاهایی که فرصت نشده است یا به هر دلیلی، آنجا خودش را خیلی معطل صنایع شعری نکرده است. چون شاعر واقعی و حقیقی، شاعر در آن ردههای بالا که روح او شاعر است، فقط زبان او شاعرانه نیست. این الهامات الهی که میشود و «نَطَقَ بِهِ رُوحُ القُدُس»، پیامبر اکرم(ص) فرمودهاند اینهایی که شعر و به طور کلی هنر الهی از زبان و قلم آنها جاری میشود، در نگاه آنها دیده میشود، اینها در واقع مراتب پایینتری نسبت به نبوت هستند و با آن قابل مقایسه نیستند. اما یک مراتبی از آگاهی معنوی و نبأ معنوی است که الهامات روحالقدس است. و البته به آن معنا نبوت نیست.
اما در پس بسیاری از اشعار مولوی و بزرگان دیگری، شما ملاحظه میکنید که برخلاف بعضیها که ادبیات تصنع دارند، یعنی طرف یک آدم بزدل و حقیر مادی است، اما شعرهای حماسی قشنگی گفته است. طرف یک آدم مبتذل گرفتار کوچکترین و دَم دستترین مسائل مادی است که امثال ما گرفتار آن هستیم، ولی شعرهای او را آدم میبیند، فکر میکند یک عارف سالک است که به دم در ورودی بهشت رسیده است و به مقامات بالای اولیاء رسیده است. اگر الهام هست، غیر فعال است. الهام بدون نیرو و درخشندگی است. محرک هیچ آفرینش دیگری نیست. و هنگامی که از زبان یا قلم آن شاعر یا نویسنده خارج میشود، دیگر به بقیه اشیاء تبدیل میشود. دیگر شخص نیست، زنده نیست. تمام میشود؛ ولی الهامی هست که بسیار پرقدرت است. شاعر، الهام ربّانی و روحانی که میشود آن عارف، آن انسان معنوی و اخلاقی، سالک معنوی، بعد که کمی به خود میآید، دوباره انگار یک کشف مجددی صورت میگیرد. آن یادهای معنوی و آن حالات، دوباره حالا به لحاظ ذهنی و زبانی بازآفرینی میشود تا بیاید در قالب کلمات بریزد. و از اینجا به بعد متعلق به شاعر است، تا اینجا متعلق به آن متأله معنوی و عارف به معنای درست کلمه است. از آن لحظهای که صحبت ذهن و زبان و کلمات است، دیگر از این به بعد، شاعر جلوی پرده میآید و عارف پشت پرده میرود.
شاید این تعبیر هم تعبیر قشنگی است که وقتی که روح انسان معنوی در آن کوره گداخته و ذوب شده است، و بعد که از آن حالات عشق ربانی کمی بیرون میآید، روح یک نفس عمیق میکشد، آن وقت یک مقداری دوباره به خود برمیگردد. حالا شاعر کلمات را بیرون میریزد. مثل اژدهایی که آتش از دهان آن بیرون میآید. یک مرتبه از زمین بلند میشود. مانند ققنوسی که از زیر خاکستر خودش بلند میشود. بعد شروع میکند یک چیزهایی را میگوید که عطر معنا دارد. لفظ است، اما عطر معنا دارد. ولی همه معنا در آن منعکس نمیشود. اما معلوم است که این شاعر آتش گرفته است. آتش گرفته است. اینها دود آن آتش هستند. و آنچه که برای شعر کاملاً واقعی و ضروری است، آن همان الهامات معنوی است و هیچ چیز از الهام برای شعر در این سطح، به این اندازه طبیعی و درونی نیست؛ و باز به تعبیری که بعضی از بزرگان کردهاند، انگار در این الهامات، فاصله حس و روح با یک سرعت صاعقهآسا طی شده است. یعنی از معبر احساس و خیال و تصویر و اندیشه اصلاً عبور نکرده است. یک مرتبه از روی همه اینها پریده است و با یک چشم بهم زدنی در روح شیرجه رفته و غرق شده است. الهام یک منبع بیرونی باید داشته باشد، گاهی یک منبع حتی مادی ممکن است داشته باشد. اینطور نیست که همه چیز از درون میجوشد. بعضی فکر کردهاند الهام خودجوش است، یعنی یک چشمهای درون ماست که همه چیز از آنجا دارد میجوشد، ارتباطی با فراتر و ورای خودش ندارد. این درست نیست. درست است که درون انسان، میتوان نقبی به همه هستی زد؛ و از جمله، خداوند در قرآن میفرماید که خدا را در آفاق و در انفس ببینید ؛ بیرون و درون خودتان. شما به سوی خداوند راه دارید. اما اینطور نیست که ما هر وقت دلمان بخواهد به ما الهام بشود! مثلاً یکی بگوید من 3 تا 4 میخواهم استراحت کنم، فلان وقت جلسه میروم، ناهار میخورم، بعد میروم فیلم میبینم، بعد مینشینم شعر میگویم! بله میشود الفاظ را ببافید اما هر نظمی شعر نیست. نظم است، شعر نیست. تمرین معنوی لازم دارد که منشأ خلاقیت، آن تمرین است که روح را آماده میکند که حقایق نورانی و معنوی منعکس بشود. آن وقت از همین اشیاء مادی عادی الهام میگیرد. من و شما هم داریم میبینیم. ما الهامی نمیگیریم، او الهام میگیرد. برای ما هیچ معنای خاصی غیر از همین ظاهر آن ندارد، برای او معناهای چند لایهای دارد. حتی از بدترین اتفاقات ظاهراً در عالم طبیعت، بهترین الهامات را ممکن است بگیرد. چنانکه کسانی هستند از بهترین پدیدههای این عالم، بدترین نتایج را میگیرند. این همان الهام شیاطین است. قرآن هم میفرماید که همانطور که خدای متعال از طریق فرشتگان به ارواح پاک الهام میکند و بالاترین رده آن وحی خاص است به شیطان و شیاطین هم به اولیاء خودشان، به پیروان خودشان، به کسانی که تسلیم آنها هستند، آنها هم به آنها الهام میکنند. «یُوحُونَ» به آنها وحی میکنند. به هنرمندانشان، به سیاستمدارانشان، به صنعتگرانشان، به اینها الهام میکنند. یعنی در عالم هنر و شعر هم شما به تعبیر قرآن کریم، آنجا هم حزبالله و حزبالشیطان دارید و این تعبیر را جناب مولوی دارد. که تمام این عالم انسانی را میتوان به حزب خدا و حزب شیطان، و نبرد پاک و پلید، و حق و باطل، و عدل و ظلم. تقسیم کرد.
حالا بعضیها گفتهاند الهام چه ربطی به شعر دارد؟ شعر یک فن است، یک صنعت است، یک مهارت است، یک جور نبوغ ذهنی و لفظی است. به تعبیر جریانهای سوررئالیست، چه نسبتی بین الهام و شعر است؟ بیاییم این را دوباره بررسی بکنیم. در واقع، یک بحث قدیمی است در اینجا که آیا این مضامین بالای عرفانی در شعر و ادبیات، آیا بدون الهام از عوالم بالا، اینها اختراعی است یا ابداع است یا نه، بدون آن الهام اصلاً اینجا جای ابداع نیست. اینجا مثل صنعت ابزارسازی و بیل و کلنگ نیست. بله، یک وقوف اولیه (تمرکز و توجه باطنی) در آن هست. بعد یک وقوف دومی هست که در واقع این یادآوری و تذکر آن معناست. و یک مرزی را میتوان اینجا رسم کرد. یک جا حافظه ما دارد کار میکند، یک جا ادراک ما است، یک جا تخیل ما است. حالا هنگامی که مشورت میکنند، ادراکاتی در انسان پیدا میشود و احساساتی در او بیدار میشود، با دیدن مادیترین اشیاء و اتفاقات و رایجترین و جاریترین اتفاقات؛ ولی بقیه هم حافظه دارند، تخیل دارند، زبان دارند، ذهن دارند، اما آن صاعقهای که بخشی از شب را روشن میکند و روز میکند، آن را ندارند. او به جای دست نامرئی "آدام اسمیت" در اقتصاد که خیلی هم مرئی است، دست نامرئی واقعی در این عالم شعر و معناست. بعد دیگه ذهن و زبان و حافظه و تخیل و خلاقیت و اینها همه به کار میآید، هنگامی که میخواهید اینها را برای انتقال به دیگران تبدیل به لفظ بکنید. تعبیر قابوسنامه، یک انسجام و یک نوع هماهنگی با آن شعر و شاعر درون هر کس دارد که اگر آن نباشد، شعر نیست. میگوید آن ایقاء است، دیگر شعر نیست.
از آن طرف، مولوی پاسخ محکمی به دو گروه میدهد. یکی کسانی که شعر و هنر را به طور کلی ابزار کاسبی و شهرت و ثروت میکنند، شعر را در خدمت سرمایهداری، در خدمت قدرت، در خدمت ظلمه و دربارها قرار میدهند. و از آن طرف، در پاسخ کسانی که با تعریف غلط از مفهوم هنر برای هنر و یک زیباییشناسی ناقص و خودخواهانهای که در واقع آن هم به نحوی لذتمحور است، این از این دو زاویه خطا میکنند. شعر مولوی و آثار مولوی با هر سنخ تفکری که در واقع شاعرانه نیست، بحث میکند. حالا کلمه اصلاً هنر برای هنر، این اصطلاح کمکم با ترجمه آمد، ولی ریشههای آن شاید از جهاتی برمیگردد به یک اختلافی که بین دیدگاه کانتی و هگلی بود. یعنی یک زیباییشناسی را "کانت" دارد. یک تعریف از زیبایی در پدیدارشناسی "هگل" داریم که از این جهت خیلی مخالف با کانت است. و این دیدگاه رمانتیک، هنر هدفی ندارد، فقط لذت است! و با هیچ حوزهای از حوزههای علوم دیگر و نیازها و مسائل دیگر انسان، بخصوص ابعاد جمعی و اجتماعی آن، لازم نیست ارتباط داشته باشد.
حالا کانت که از هنر برای هنر بحث میکند، گرچه این اشکال از جهتی به کانت وارد است، اما او در برابر کسانی این بحث را کرده است که از هنر برای هنر حرف میزدند، اوایل قرن نوزده، مثلاً در فرانسه، این شعار جا افتاده است. "تئوفیل گوتیه" از اولین کسانی است که این مفهوم را گفتمانسازی کرد که فقط چیزی زیبا و هنری است که به هیچ درد دیگری نخورد، به هیچ کار دیگری نیاید. هر نوع اثری غیر از هر نوع هدفی به جز خود شعر، به جز آن زیبایی و لذت شاعرانه، هر چیز دیگری را رد میکند. زشت است و زیبا نیست و شاعرانه نیست. شعر خودش هدف است و وسیله هیچ هدفی نیست. و همه نیازهای انسانی پست و نفرتانگیز هستند و اگر شعر دنبال یکی از نیازهای انسان حرکت بکند، آن شعر هم نفرتانگیز است و در واقع شعر نیست. خلاصه این حرف غلطانداز است. زیبایی خالص، خالصترین جلوه زیبایی در هنر، حتی این حرفها مثلاً در قرن 18 زده نشده بود. این مربوط به اواخر قرن 19 است و این در برابر یک جریان دیگری بود که شعر و ادب و هنر و مذهب و همه چیز را با نگاهی سودانگارانه و ماتریالیستی به آن داشتند. یعنی اساساً برای شعر و هنر و این زیبایی و زیباییهای معنوی و مفهومی ارزشی قائل نبودند. همه نظریات کاملاً مادی، هنر برای پول، هنر برای زور، هنر برای اغوا و فریب افکار عمومی و از این قبیل بودند.
در برابر این دیدگاه، در برابر آن افراط، این افراط از این طرف مطرح شد که فقط ارزش زیباییشناسی فنی و هنری ملاک اعتبار باشد. حالا شما میگویید هنر ابزار هیچ چیز نباشد. آنهایی که هنر و شعر و اینها را اساساً تابع پول و شهرت و قدرت و منافع شخصی میدانستند. آنها هم البته شعر است، زیباییهای لفظی هم دارد، اما شعر لایقی نیست. اما تو هم که میگویی ما فقط باید برای لذت و برای هنر، هنرورزی بکنیم، این هنر برای هنر نیست. هنر خودش باز اینجا ابزاری برای لذت تو میشود. یعنی تو هم داری نگاه ابزاری و ابزارانگارانه به شعر و ادب میکنی. مولوی جواب این دسته دوم را هم داده است. هم آن نگاه ماتریالیستی سودانگار پستی را که همین الان هم بر دنیا حاکم است. یعنی فیلم میسازند و جامعه خودشان و ملت خودشان را تحقیر و تخریب میکنند برای این که فلان کمپانی صهیونیستی در اروپا یا در آمریکا به آنها جایزه بدهد و مطرحشان کنند و آنها را سلبریتی بکنند. پول به آنها بدهند. شعر میگوید، نثر میگوید، متن و سناریو مینویسد، برای این که فقط آنها چیزی به او بدهند. شما هم زیبایی را ابزار گدایی پول و شهرت و جایزه و کف زدن حضار و مرید و محبوبیت و اینها کردهاید. آن هم که از آن طرف میگوید من اصلاً شعر میگویم برای این که کیف بکنم! خب تو هم شعر را ابزار کردی و هدف تو هم کیف کردن است. تو هم به یک معنا سودانگار هستی! تو هم دارید استفاده ابزاری میکنید و از هنر و آثار هنر تفسیر ابزاری دارید. ارزش هنر از درون هنر میتراود. همانطور که ارزش دین از دین و ارزش اخلاق از درون اخلاق میآید. اما دین و اخلاق و شعر، از هم جدا نیستند. شما در شعر یک مفاهیمی را دارید منتقل میکنید. این مفاهیم یا درست هستند یا غلط؟ الفاظ آن هم یا زیباست یا نه؟ یا اثرگذار است یا نیست؟
مولوی در نگاهش به شعر و فرهنگ و ادب هم به یک معنا هم دیدگاههای کانتی را و هم دیدگاههای هگلی را نقد کرده است. هم این هنر برای هنر با آن معنای رمانتیک خودخواهانهای که خودخواهی از نوع ادبیاش است، هم این دیدگاه را که خودخواهیهای پستتر و خودخواهیهای مادیتر است، نقد میکند.
اما غایت هنر در نفس هنر است یعنی چه؟ این که حکم ذوقی از هر سود و غرض مبرا و رهاست یا باید باشد، این حکم زیباییشناسی در مورد آثار هنری که هیچ ارتباطی با مصالح انسان و حتی ارتباط با رشد یا سقوط انسان نباید داشته باشد. یعنی زیبایی غایت و هدف ندارد. چرا، شما هم دارید میگویید هدف دارد. هدف آن این شاعر از این شعر، لذت بردن است. لذت خوب و لازم است. اصلاً شعر و هنری که از آن لذت نمیبرید، شعر و هنر نیست. باید لذت ببرید، لذت هنری. اما این که من فقط یک اثر هنری را ایجاد بکنم برای این که خودم کیف میکنم، خب حالا این اثر هنری جنابعالی، شعر شما، نثر شما، فیلم شما، این یک آثار بیرونی هم روی شنونده دارد یا نه؟ یک حرف حساب زدهاید یا یک حرف مفت زدهاید؟ درست است یا غلط است؟ من به درستی و غلطی آن کاری ندارم، قشنگ است! پس تو هم این را برای یک نوع خودخواهی و لذتپرستی درونی ابزار کردی.
این مرزبندی هم، این را دوستان ببینند، دیدگاه اشعار مولوی نسبت آن با هنر برای هنر کانتی، و با موضع مقابل او از دیدگاه هگل در زیباییشناسی هگل، یک بعدی از ابعاد انسان است. یک مرتبهای از مراتب آگاهی است. آگاهی انسان. همه چیز در انسان منشأ دارد و غایت دارد. هر فعل ارادی که ما انجام میدهیم، از جمله هنرورزیدن و شعر گفتن، ما یک هدفی داریم.
در کنار لذتی که از زیبایی میبریم که آن خودش هدف است و آن هم مهم است، اما چرا این قالب و این الفاظ را انتخاب کردهاید؟ آن الفاظ هم زیبا بود و از آن میشد لذت برد، چرا اینها را گفتهاید؟ هر لفظی حتماً قالبی برای محتوایی است. این لفظ به لحاظ صنعت و فن ادبی و شاعرانه زیبا و جذاب است و درست طبق قواعد باشد، اما منقطع از مظروف خودش نمیتواند باشد. بله، هنر نباید ابزار دست طمعهای پست بشود؛ چه در شاعر و چه در آن کسی که به شاعر و هنرمند رشوه میدهد. اما از این طرف هم، در این عالم هیچ چیز خودش برای خودش نیست. کل این زندگی نمیتواند خودش هدف خودش باشد.
ادراکات و احساسات انسان، استعدادهای انسان، به لحاظ فلسفی نمیتواند خودش برای خودش باشد. اصلاً خودت نمیتوانی هدف باشی یا پایینتر از خودتان باشید. ارزش هدف بالاتر از همه چیز است. همه اشیاء و حتی همه استعدادها. چون استعدادهایی هم که در انسان است، از جمله استعداد هنری، استعداد و یک بالقوهای است که رو به یک بالفعلی دارد و مقدمه اوست و به این دلیل در آن گذاشته شده است.
حالا دوباره توجه کنید به کار جناب مولوی که با 800 حدیث پیامبر اکرم(ص) و بیش از 600 آیه از آیات قرآن کریم یا صریح یا اشاره نزدیک به صریح در مثنوی آمده است و به نحوی تفسیر شده است. خیلی بیش از اینها هم بدون این که صریحاً از آیه و حدیثی بحث بشود وجود دارد؛ و از این داستان به آن داستان، حکایت و تمثیل، داستان در داستان، این منتهی میشود به آن داستان، این فکر منتقل میشود به فکر بعدی، این سؤال به سؤال بعدی، این پاسخ به پاسخ بعدی. و همانطور که در هزار و یک شب، قصه به قصه وصل میشود، اینجا حکمت به حکمت وصل میشود. شروع مثنوی که از یک ناله نی حکایت میکند، یک روح سرگردانی است که حیران و سرگشته است، از اصلش جدا شده و ما در این عالم غریب هستیم. ما از اصل خودمان جدا شدهایم. ما باید دوباره به او برگردیم. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُون» یک روح بیقراری است که دارد ناله میکند که من میخواهم برگردم. میخواهم از اینجا سریع اما درست، هرچه درستتر عبور کنم. میخواهم از خودم تهی باشم. میخواهم نی باشم. ناله بر لب داشته باشم. میخواهم جسمم را کنار بگذارم. سرتاسر روح بشوم.
کل مثنوی، داستان یک عشق و یک روح است، نه روح سرگردان، یک روح مشتاق است. روحی که دارد ما را از جسم فراتر و بالاتر میبرد. قصه کاملاً وسیله است. قصه زیباست، اما از زیبایی ادبی به سراغ زیبایی معنوی میرود. فرق تعریف هنر در ذهن مولوی با تعریف هنر در دیدگاههای کانتی این است که من قصه نمیگویم برای قصه. چون آن هم میشود قصه برای سرگرمی. برای تفریح قصه نمیگویم. آنجا هم قصه یا شعر یا هنر باز برای لذت چرانی شاعرانه ابزار است، یک جور خودارضایی معنوی و ادبی است. این هنر برای هنر میشود.
اما هدف اصل خود انسان است. و لذا تمام این قصهها، داستانها، شعرها، تمثیلها، اینها همه خروجی آنها انگشت اشاره است به سمت اخلاق، به سمت معنا، به سمت تفکر معنوی. و یک جایی حتی میگوید: «اگر من احساس کنم قافیهپردازی میخواهد مانع این جوشش بشود و مجبور به انتخاب باشم، آن را انتخاب میکنم. فن را ویران میکنم و به تو میکنم». هدف من از شعر قالب نیست. مواد اولیه آن و فرم آن اصالت ندارد. آن که اصالت دارد، آن فکر و معنویتی است که به انسان و انسانیات مربوط است. باید انسان را عاشق و معنوی بکند. باید انسان را عاقل و متوجه بکند، بیدار بکند. این جلوه دارد، این مهم است و لذا تمام این مثنوی و همینطور دیوان شمس ایشان، هدف عمده تبیین معنای جهان، روح، مبدأ، معاد، انسان، اخلاق، رشد، سقوط، مرگ، زندگی، رقابتهای بیمعنا و احمقانه، رقابتهای درست، تعریف انسانیت، تعریف معماهای جبر و اختیار، مفهوم فنا و بقا، اینها است. یعنی تعریف ماوراءالطبیعه از طبیعت. تعریف الهی از انسان؛ و لذا هر جا هم دارد قصهای حتی از حیوانات و گیاهان و از اشیاء حرف میزند، موضوع قصه اینهاست. باز میبینید همان شیء و حیوان و گیاه و در و دیوار هم مثل این که جان دارند، فکر میکنند، حرف میزنند، روح دارند. یعنی طبیعت هم، آن ابر و باد و گُل و گیاه و اینها، مثل این که همه اینها یک نیمچه انسان هستند و روح دارند. همه دارند فکر میکنند که این هم باز تفسیری است از «آیات قرآن» که میفرماید: «إِنْ مِنْ شَیْءٍ» هیچ چیز، هیچ چیز در این عالم نیست، هیچ چیز بدون استثناء، «إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِ رَبِّهِ»، مگر این که مشغول تسبیح پروردگار خودش است. بعد جای دیگری میفرماید: «وَ لَا تَفْقَهُونَ» شما نمیفهمید. شما تسبیح اشیاء، جمادات، حیوانات، گیاهان را نمیفهمید. به ما میگوید خیلی از شماها تسبیح انسانی را هم سرتان نمیشود و درست هم میگوید.
اما این نگاه معنوی در قالب مثنوی نشان میدهد که حتی پرندهها، چرندهها، خزندهها، گزندهها، همه اینها پیامآور فکر و پیامی هستند. به تعبیر بعضی از مفسرین مثنوی، طوطی مولوی هم اینطور است که "کار پاکان از خود قیاس نگیر". آن شغالی هم که توی خُم رنگ میرود و ادعای طاووسی میکند، او هم موضوع تربیت معنوی انسان میشود. آهو در اسطبل خران و در دشت فراخ. باز بین جُغدها، از نشستن روی بازوی شاه. بحث باز و جغد و در آهو در اسطبل خران، بحث دویدن در دشت فراخ مطرح میشود.
در مثنوی، طبیعت را تجلی خداوند میبیند. اصلاً در کائنات حقیقت فقط خدا است. انسان و کائنات و اشیاء و طبیعت همه متصل و همه سایه او، شعاع او و تجلی او هستند. ارتباط طبیعت هم باید با حقیقت معلوم بشود که منجر به حق بشود که قابل فهم است و قابل تفهیم است. عشق نه به مفهوم خیالی، چون مولوی بعضی از این عادات و روشهای غلط بعضی صوفیه و اینها را هم کاملاً نقد میکند. فقر و رهبانیت و ترک شریعت و مرادبازی و اینها را نقد میکند. او تندرویها و افراطها و انحرافات صوفیانه را نمیپذیرد. از آن طرف به خشکی زاهدان و نفهمی بعضی شریعتاندیشان سطحی به شدت اعتراض میکند. و از آن طرف میگوید: عشق معنوی یک هوس ناشی از توهم درون انسان نیست بلکه زاده کشش معشوق است. یعنی از آن طرف جذبه حق وجود دارد. این طرف اگر موانع خودش را کنار زد، مشکلی نیست. یعنی مشکل از خورشید و تابش دائمی آن نیست. مشکل از جغد است که نور را برنمیتابد.
بیرنگی یک چیز است، رنگ یک چیز است، دو رنگی یک چیز است، بیرنگی یک چیز است. حتی میگوید تعصب بر عرفان به این مفهوم خاصش را هم نباید داشت. لذت جسمانی را میگوید خدا در انسان گذاشت، اما به عنوان وسیله فقط برای لذات معنوی وگرنه اگر خودش بشود هدف، در داستانهای مختلف بیارزش است. این لذت انسان را ساقط میکند میگوید این هوس و هوسهای ما غباری هستند که ما را نابینا میکنند و مسیر را گم میکنیم. ما را از حقیقت خودمان غافل میکنند و اینها را باید پاک کنیم. و لذا شعر و ادبی که در این مسیر نباشد یا بر ضد این مسیر باشد، این برخلاف فلسفه حقیقت هنر است.
بنابراین، سابقه یک بخشی از این حرفها را اگر بخواهید تبارشناسی بخواهید بکنید در امثال سنایی و عطار و اینها میبینید، یک بخش آن را در امثال حلاج و بایزید بسطامی میبینید، اما مولوی حلاج و بایزید هم نیست. از اینها نیست. دیوان حافظ و مثنوی مولوی، این دو تا قرنها در خانه ایرانیان یک شأن شامخی در حد تقدس دینی و معنوی داشتهاند. هنوز هم هست. و این برای این که اینها شاعران و سرایندگان عشق هستند. در دیوان شمس اصلاً مولوی دارد میرقصد. ما هم که میخوانیم رقصیمان میگیرد. ضربآهنگ ظاهراً جنونآمیزی است که در واقع جنون نیست، جنون عشق است. مثل یک جور آتشبازی است. از خود میکند و کنده میشود. جهش وجد است. از رقص کلمات به رقص مفاهیم میرسد. یک وجدی که پر از هیاهو و هلهله است. یک روح قوی عاشقانه. قرارگاه این عشق کجاست؟ مولوی میگوید: «مکان لامکان». همه جا هست، میتواند باشد و هیچ جا نیست. "نه از خاکم، نه از آبم، نه از بادم، نه از آتش. نه از عرشم، نه از فرشم، نه از کونم، نه از کانم".
کل این عالم را که اغلب متفکران غرب و شرق همین طبیعت و ماده میبینند، در این منطق توحیدی، کل جهان سایه رُخ اوست، او معشوق و یار ماست. یعنی همه اینها دارد از عقل کُل و از عشق کُل صادر میشود. همه بارقهای از آن عقل کُل است و آن چه که انسان میفهمد، میداند و بالا و بالاتر میرود، انسان و انسانتر میشود، به تناسب سهم خودش از آن عقل کُل و عشق کُل است. کل این جهان اندیشه عقل کُل است. علم او است، علم ازلی اوست.
این جهان یک فکرت است از عقل کُل عقل چون شاه است و صورتها رُسُن
یعنی شما تمام این عالم را پیامآوران آن شاه عالم و حقیقت عالم بدانید. اینها خیلی حرفهای مهمی هستند. اینها را در غرب و شرق همین الان هم خیلی کم هستند کسانی که بفهمند، همانطور که بین خود ما هم همینطور است. یعنی انبیاء، اولیاء خدا، انسانهای کامل، اینها هر یک از اینها مظهر صفات آن عقل کُل هستند
و هر موهبت، هرچه که در انسانهای وارسته و بزرگ هست، موهبتهای اوست. اگر نور است، اگر شهامت است، اگر قانع است، اگر قدرت معنوی دارد، اگر بصیرت است، هرچه که هست، از اوست. و خداوند در کُنه وجود همه این را گذاشته است. این استعداد و پذیرش را که در این کارگاه هستی دائم این تجلیات خداوند از عدم به وجود میآیند و در این کارگاه هستی، به اصطلاح یک جریان دائمی است، دیالکتیک مُلک و ملکوت. که رابطه این دو، سر این طیف را آدم رقصاش میگیرد، رقص بدن نه، رقص روح.
ای عاشقان! ای عاشقان! هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم میرسد طبل رحیل از آسمان
این بانگها از پیش و پس، بانگ رحیل است و جرس هر لحظهای نفس و نفس سر میکشد در لامکان
زین شمعهای سرنگون، زین پردههای نیلگون خلقی عجب آمد برون تا غیبها گردد عیان.
ای دل! سوی دلدار شو. ای یار! سوی یار شو ای پاسبان! بیدار شو، خفته نشاید پاسبان
در همینها هم اگر دقت کنید، در یکی دو بیت آخر، یک جاهایی وزن عروضی و اینها درست رعایت نشده است، ولی به درک! چون هدف او از لفظ ظاهر همینهاست، هدف این است که مولانا میگوید این مثنوی و آن غزلیات و اینها همه را من گفتهام برای این که شما بانگ جرس را بشنوید و طبل رحیل را بشنوید. داریم از این عالم میرویم به جایی که اینجا نسبت به آنجا هیچ است. سایه است، غبار است. باید سفر کنیم. از این جهان کوچ کنیم. ما باید از زمان عبور کنیم. از مکان عبور خواهیم کرد. ما از عرض و طول بالاتر خواهیم رفت. ما میرویم به سرحداتی که امروز آنها را ناممکن میدانیم و میبینیم. میرویم جایی که شمعها سرنگون هستند. یعنی تجلیات آغاز، مبدأ و معاد و عالم غیرمادی و مجردات را برای ما محسوس و ملموس میکند.
پس خشم من زان سر بود و زان عالم دیگر بود این سو جهان، آن سو جهان، بنشسته من بر آستان
بر آستان آن کس بود، کو ناطق اخرس بود این رمز گفتی بس بود. دیگر مگو، درکش زبان
آن سکوت ازلی، امام حسن «عَلَیهِ السَّلَام» میفرمودند پیامبر اکرم چند نوع سکوت داشت. سکوت یک فعل بود در او و این استغناء ازلی، غنای وصفناپذیر یک روح بزرگ. ما سکوت میکنیم چون حرفی نداریم بگوییم یا جرأت آن را نداریم یا اصلاً نمیدانیم چه بگوییم. بهتر است که سکوت کنیم. اما یک سکوت دیگر هم هست که از کلام بهتر است، اما نه از باب سکوتهای ما. و آن سکوت خودش بیان حقیقت است.
بنده عرض کردم، نه هیچی از اینها آثار بنده است، هیچیی، نه ابداع بنده است. آثار ارزشمندی در مورد آثار جناب مولوی در این 70-80 سال اخیر نوشته شده که اگر مطالعه بکنیم، با ابعاد جدیدی از این شخصیت آشنا میشویم.
بزرگان شعر و ادب و عرفان و فیلسوف ما، استاد و آموزگار ما هستند و حق استادی دارند. البته امام و مقتدای ما نیستند. اشکالی ندارد اگر نقد شوند، چون بعضیها میگفتند شما مولوی و حافظ و سعدی و فردوسی را مقدس کردید قدیس، قطب مقدس که کسی اصلاً جرأت نکند نقد کند. چرا برای چی؟ اول نقل کنیم، بعد عقل کنیم، بعد نقد کنیم. حتماً قابل نقد است، باید هم نقد شود. اینها متن مقدس نیستند. اینها در تفسیر متن مقدس الهی نوشته شدهاند. اما خیلی چیزها را باید از اینها بیاموزیم. آن وسطش هم اگر البته نقدی داشتید، بسمالله. همه باید بشنوند و ممکن هم است وارد باشد. ما نمیخواهیم از شاعران خدایان جدید بسازیم. اینها ما را به سوی خدای ازل و ابد راه نمودهاند و از این بابت ما از همه آنها متشکریم.
والسلام علیکم ورحمه الله و برکاته
هشتگهای موضوعی